دست نوشته
باز هم سلام ... باز هم سلامی مثل همیشه ... باز هم سلامی تلخ تر از همیشه ... باز هم روزگاری تلخ تر از دیروز ... باز هم چشمانی خیس تر از دیروز ... باز هم تاریکی و تنهایی و ترس ... ! باز هم افتاده ام ... این بار افتاده ام و دگر بلند نخواهم شد !! تمام بدنم را بوی خستگی پر میکند ٬ تک تک اعضای بدنم از روی درد ناله میکنند ... صورت زخمی و خسته ام دگر نای پژمردگی را ندارد ... تک تک سلول های بدنم غمگینانه اشک خون میریزند و خون را فدا میکنند ... آنها نیز بوی تنهایی را حس میکنند !
میدانم ...
با رفتن من هیچ چیز تغییر نمیکند ٬ میدانم با رفتن من هیچ چشمی اشک بار نمیشود ... میدانم با سوختن من هیچ کس نمیسوزد ... میدانم با مردن من هیچ کس نمیمیرد ... !
پس بار خدایا ... تو که همه ی اینها را میدانی چرا فرصت مرگ را از من گرفتی ؟
خدایا
... چه کسی خواهد چشمان تیره ی من هنوز به امید فردا باز باشد ؟! خدایا
... چه کسی خواهد گوش هایم هنوز صدای آمدن امید را بشنوند ؟! خدایا ... چه
کسی خواهد لب های من نام امید را زمزمه کنند ؟!!!!!!
هرگاه با خودم می اندیشم در میابم هیچ گاه خداحافظی تلخ تر از سلام نیست ... پس ٬ خداحافظ !!! شاید این خداحافظی آغاز سلامی دیگر نباشد ...
این بار طوبی جیگیلی حال و حوصله ندارد
فعلا تعطیل


بابی پسر خیلی شری بود.
همیشه
اذیت می کرد. 



.

. 




























